عشقی تازه در میانسالی
پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتادوآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکینِ سیه چشمچون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد
از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بودهر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآوردبس کشتهٔ دل زنده که بر یکدگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دِیرِ مکافاتبا دُردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگرددبا طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد
حافظ که سرِ زلفِ بتان دستکشش بودبس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد
تأمل روانشناختی
«پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد» نشان میدهد شور و عشق، به سن محدود نیست. هر مرحله از زندگی میتواند شروعهای تازه داشته باشد. و «گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد» یادآوری است که آدمها را نمیتوان به زور تغییر داد؛ باید ذات هر کس را شناخت.
پرسشی برای امشب
آیا فکر میکنی برای شروع چیزی تازه دیر شده است؟ اگر سن را کنار بگذاری، به چه چیزی میل داری؟


