عمر شتاب دارد
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عِتابی دارد
از سَرِ کُشتهٔ خود میگذری همچون بادچه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد
ماهِ خورشید نُمایَش ز پسِ پردهٔ زلفآفتابیست که در پیش سَحابی دارد
چشمِ من کرد به هر گوشه روان سیلِ سرشکتا سَهی سَروِ تو را تازهتر آبی دارد
غمزهٔ شوخِ تو خونم به خطا میریزدفرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
آب حَیوان اگر این است که دارد لبِ دوستروشن است این که خِضِر بهره سرابی دارد
چشمِ مخمورِ تو دارد ز دلم قصدِ جگرتُرک مست است مگر میلِ کبابی دارد
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو روی سؤالای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
کِی کُنَد سویِ دلِ خستهٔ حافظ نظریچشمِ مستش که به هر گوشه خرابی دارد
تأمل روانشناختی
«از سر کشتهٔ خود میگذری همچون باد / چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد» از گذر سریع زمان میگوید. و «ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد» از ارزش پاسخ گرفتن در رابطه. گاهی یک جواب ساده، همه دل خسته را آرام میکند.
پرسشی برای امشب
منتظر جواب چه کسی هستی؟ و چه کسی منتظر جواب توست؟


