صبح تازه و درهای بسته
میدمد صبح و کِلِّه بست سحابالصَبوح الصَبوح یا اصحاب
میچکد ژاله بر رخِ لالهالمُدام المُدام یا احباب
میوزد از چمن نسیمِ بهشتهان، بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب
تخت زُمْرُد زده است گل به چمنراحِ چون لعلِ آتشین دریاب
درِ میخانه بستهاند دگراِفتَتِح یا مُفَتِّح الاَبواب
لب و دَندانْت را حقوق نمکهست بر جان و سینههایِ کباب
این چنین موسِمی عجب باشدکه ببندند میکده به شتاب
بر رخِ ساقیِ پری پیکرهمچو حافظ بنوش بادهٔ ناب
تأمل روانشناختی
«میدمد صبح و کله بست سحاب» تصویر شروع روزی تازه است و در میانهاش دعایی: «افتتح یا مفتح الابواب» — ای گشاینده درها، بگشا. هر کدام از ما درهایی داریم که به نظر بسته میآیند. گاهی کار ما این است که با طراوت صبح، دوباره در بزنیم و به گشایش امیدوار بمانیم.
پرسشی برای امشب
کدام «در بسته» زندگیات را دوست داری دوباره بزنی؟ امروز چه کار کوچکی برای گشودنش از دستت برمیآید؟


