شب تار به پایان رسید
روزِ هجران و شبِ فُرقَتِ یار آخر شدزدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تَنَعُّم که خزان میفرمودعاقبت در قدمِ بادِ بهار آخر شد
شُکرِ ایزد که به اقبالِ کُلَه گوشهٔ گُلنَخوَتِ بادِ دی و شوکتِ خار آخر شد
صبحِ امّید که بُد معتکفِ پردهٔ غیبگو برون آی که کارِ شبِ تار آخر شد
آن پریشانیِ شبهایِ دراز و غمِ دلهمه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوزقصهٔ غصه که در دولتِ یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پُر مِی بادکه به تدبیرِ تو تشویشِ خُمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ راشُکرْ کان محنتِ بیحدّ و شمار آخر شد
تأمل روانشناختی
«روز هجران و شب فرقت یار آخر شد» و «صبح امید که بد معتکف پردهٔ غیب / گو برون آی که کار شب تار آخر شد» از امیدبخشترین غزلهای حافظ است. هر شب تاری، صبحی دارد. و «باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز» نشان میدهد پس از دورههای سخت، گاهی باور کردن خوشی هم زمان میبرد.
پرسشی برای امشب
کدام «شب تار» زندگیات به پایان رسیده است؟ آیا به خودت اجازه دادهای این پایان را باور کنی؟


