پایان فصل گل
عید است و آخِرِ گُل و یاران در انتظارساقی به رویِ شاه ببین ماه و مِی بیار
دل برگرفته بودم از ایّام گُل، ولیکاری بِکَرد همّت پاکانِ روزه دار
دل در جهان مَبَند و به مستی سؤال کناز فیض جام و قصهٔ جمشیدِ کامگار
جز نقدِ جان به دست ندارم شراب کو؟کان نیز بر کرشمهٔ ساقی کُنم نثار
خوش دولتیست خرّم و خوش خسروی کریمیا رب ز چشمْ زخمِ زمانش نگاه دار
مِی خور به شعرِ بنده که زیبی دگر دهدجامِ مُرَصَّعِ تو بدین دُرِّ شاهوار
گر فوت شد سَحور چه نقصان صَبوح هستاز مِی کنند روزه گشا طالبانِ یار
زانجا که پرده پوشیِ عفوِ کریمِ توستبر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روزِ حشر عِنان بر عِنان رَوَدتسبیحِ شیخ و خرقهٔ رندِ شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز میرودناچار باده نوش که از دستْ رفتْ کار
تأمل روانشناختی
«حافظ چو رفت روزه و گل نیز میرود / ناچار باده نوش که از دست رفت کار» از گذشتن فصلها و لحظههای خوب میگوید. و «دل در جهان مبند» یادآوری میکند که دلبستگی افراطی به آنچه گذراست، رنج میآورد. هر فصل را باید در خودش زیست.
پرسشی برای امشب
کدام «فصل گل» زندگیات در حال گذر است؟ چطور میتوانی باقیماندهاش را کامل زندگی کنی؟


