عمری که بازنمیگردد
در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیداوز قدِ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیستوز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاستو افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد، در گیسویِ او پیچیدور وَسمه کمانکَش گشت، در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمرِ شدهٔ حافظهرچند که ناید باز، تیری که بِشُد از شست
تأمل روانشناختی
«بازآی که بازآید عمر شدهٔ حافظ / هرچند که ناید باز تیری که بشد از شست» از حسرت زمانی میگوید که گذشته است. حافظ میداند تیر رها شده برنمیگردد، اما امید به بازگشت عزیز را رها نمیکند. سوگ سالم همین است: پذیرفتن آنچه از دست رفته، در کنار باز گذاشتن دل برای آنچه ممکن است بیاید.
پرسشی برای امشب
کدام «تیر رهاشده» در زندگیات هنوز ذهنت را مشغول کرده است؟ از امروز چه چیزی هنوز در دست توست؟


