رخت را از ورطه بیرون کشیدن
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویشبیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
از بس که دست میگَزَم و آه میکشمآتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرودگل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش
کای دل تو شاد باش که آن یارِ تندخوبسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردبگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش
وقت است کز فراقِ تو وز سوزِ اندرونآتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش
ای حافظ ار مراد مُیَسَّر شدی مدامجمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
تأمل روانشناختی
«ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» لحظه تصمیم برای ترک موقعیتی است که بارها امتحانش کردهایم و نتیجه نداده. گاهی رفتن، شجاعانهترین انتخاب است. و «خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش» دعوت به نرمی و پایبندی است.
پرسشی برای امشب
آیا در «ورطهای» هستی که بارها آزمودهای و نتیجه نداده؟ بیرون کشیدن «رختت» چه شکلی دارد؟


