عاشقی میراث فطرت است
بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتممشتاقِ بندگیّ و دعاگویِ دولتم
زان جا که فیضِ جامِ سعادت فروغِ توستبیرون شدی نُمای ز ظلماتِ حیرتم
هرچند غرقِ بحرِ گناهم ز صد جهتتا آشِنایِ عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیمکاین بود سرنوشت ز دیوانِ قسمتم
مِی خور که عاشقی نه به کسب است و اختیاراین موهبت رسید ز میراثِ فطرتم
من کز وطن سفر نَگُزیدَم به عمرِ خویشدر عشقِ دیدن تو هواخواهِ غربتم
دریا و کوه در رَه و من خسته و ضعیفای خِضْرِ پِی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از درِ دولتسرایِ تولیکن به جان و دل ز مقیمانِ حضرتم
حافظ به پیشِ چشم تو خواهد سِپُرد جاندر این خیالم اَر بدهد عمر مهلتم
تأمل روانشناختی
«می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار / این موهبت رسید ز میراث فطرتم» میگوید برخی ویژگیها بخشی از سرشت ماست، نه انتخاب؛ و نباید برایشان شرمنده بود. و «دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف / ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم» از نیاز به راهنما در راه دشوار میگوید.
پرسشی برای امشب
در راه دشواری که پیش رو داری، «خضر» تو کیست؟ آیا از او کمک خواستهای؟


