با یاد تو جوان شدم
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدمهر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدابر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم
ای گُلبُن جوان! بَرِ دولت بخور که مندر سایهٔ تو بلبلِ باغِ جهان شدم
اول ز تحت و فوقِ وجودم خبر نبوددر مکتبِ غمِ تو، چُنین نکتهدان شدم
قسمت حوالتم به خرابات میکندهر چند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شدکز ساکنانِ درگهِ پیرِ مغان شدم
در شاهراهِ دولتِ سرمد به تختِ بختبا جامِ مِی به کامِ دلِ دوستان شدم
از آن زمان که فتنهٔ چشمت به من رسیدایمن ز شرِّ فتنهٔ آخرزمان شدم
من پیرِ سال و ماه نیَم، یار بیوفاستبر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظابازآ که من به عفوِ گناهت ضمان شدم
تأمل روانشناختی
«هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم / هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم» از قدرت جوانکننده عشق و معنا میگوید. و «من پیر سال و ماه نیم، یار بیوفاست / بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم» میگوید آنچه آدم را پیر میکند، بیشتر رنج و بیوفایی است تا گذر سالها. «در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم» هم یادآور رشد پس از رنج است.
پرسشی برای امشب
یاد چه چیزی یا چه کسی تو را «جوان» میکند؟ چقدر در زندگیات جا دارد؟


