من نوسفرم
من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟ بگوکه من این ظَن، به رقیبانِ تو هرگز نَبَرم
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدسکه دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم
ای نسیمِ سحری بندگیِ من برسانکه فراموش مکن وقتِ دعایِ سحرم
خُرَم آن روز کز این مرحله بَربَندَم بارو از سرِ کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلبِ گوهرِ وصلدیده دریا کُنم از اشک و در او غوطه خورم
پایهٔ نظم بلند است و جهان گیر بگوتا کُند پادشهِ بحر دهان پُر گهرم
تأمل روانشناختی
«همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس / که دراز است ره مقصد و من نوسفرم» صدای کسی است که در آغاز راهی بلند است و به همراهی نیاز دارد. پذیرفتن «نوسفر» بودن، خودش نوعی فروتنی سالم است. و «خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار» از امید به عبور از مرحلهای دشوار میگوید.
پرسشی برای امشب
در کدام مسیر «نوسفر» هستی؟ چه کسی میتواند «بدرقه راهت» باشد؟


