مویههای غریبانه
نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازمبه مویههایِ غریبانه، قِصه پردازم
به یادِ یار و دیار آنچنان بِگِریَم زارکه از جهان رَه و رسمِ سفر براندازم
من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریبمُهَیمنا به رفیقانِ خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیقِ رَه تا منبه کویِ میکده دیگر عَلَم برافرازم
خِرَد ز پیریِ من کِی حساب برگیرد؟که باز با صَنَمی طفل، عشق میبازم
بجز صَبا و شِمالم نمیشناسد کسعزیز من! که بجز باد نیست دَمسازم
هوایِ منزل یار، آب زندگانیِ ماستصبا بیار نسیمی ز خاکِ شیرازم
سِرشکم آمد و عیبم بگفت روی به رویشکایت از که کنم؟ خانگیست غَمّازَم
ز چَنگِ زهره شنیدم که صبحدم میگفت«غلامِ حافظِ خوشلهجهٔ خوشآوازم»
تأمل روانشناختی
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم / به مویههای غریبانه قصه پردازم» یکی از عمیقترین تصویرهای دلتنگی برای وطن است. «به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر براندازم». غربت و مهاجرت، سوگی است که اغلب دیده نمیشود. «صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم» یعنی هر نشانهای از خانه، تسلی است.
پرسشی برای امشب
اگر دور از خانهای، چه «نسیمی از خاک» خودت میتواند کمی دلتنگیات را آرام کند؟


