بازگشت به شهر خود
چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشمچرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
غمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابمبه شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم
ز مَحرمان سراپردهٔ وصال شَوَمز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولیکه روزِ واقعه پیشِ نگارِ خود باشم
ز دستِ بختِ گرانخواب و کارِ بیسامانگَرَم بُوَد گِلِهای، رازدارِ خود باشم
همیشه پیشهٔ من عاشقی و رندی بوددگر بکوشم و مشغولِ کارِ خود باشم
بُوَد که لطفِ ازل رهنمون شود حافظوگرنه تا به ابد شرمسارِ خود باشم
تأمل روانشناختی
«غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم / به شهر خود روم و شهریار خود باشم» تصمیم کسی است که غربت را دیگر تاب نمیآورد. گاهی بازگشت، شکست نیست؛ بازیافتن خود است. و «دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم» از تمرکز دوباره بر مسیر خود میگوید.
پرسشی برای امشب
آیا «غربتی» — جغرافیایی یا درونی — هست که دیگر تابش را نداری؟ «شهریار خود بودن» برایت چه معنایی دارد؟


