کاروان رفت و تو در خواب
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسیای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاندشاهبازانِ طریقت به مقامِ مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتمگفت: «ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی؟»
با دل خونشده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت به مشکیننفسی
لمع البرق مِن الطّور و آنَستُ بهِفلَعَلّی لک آتٍ بشهابٍ قبسِ
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشوه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زنحیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرمجان نهادیم بر آتش ز پی خوشنفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظیَسَر الله طریقاً بکَ یا ملتمِسی
تأمل روانشناختی
«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرس» هشداری درباره غفلت از فرصتهاست. و «بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن / حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی» دعوت به رهایی از محدودیتهایی است که گاهی خودمان ساختهایم. «عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی» هم بازنگری در گذشته است.
پرسشی برای امشب
کدام «قفس» تو را از پرواز بازداشته است؟ آیا در آن بسته است یا فقط فکر میکنی بسته است؟


