بهار، آزادی و رهایی از زندان
رونق عهد شباب است دگر بُستان رامیرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروشخاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگانمضطربحال مگردان، من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندنددر سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلبکآن سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک استگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را
تأمل روانشناختی
«ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد / وقت آن است که بدرود کنی زندان را» تصویر یوسف است که از زندان به جایگاه عزت میرسد؛ تصویری برای هر کسی که از دورهای تنگ و دشوار عبور کرده است. گاهی شرایط بیرونی تغییر کرده، اما ما هنوز با ذهنیت زندان زندگی میکنیم. خداحافظی با «زندان» یعنی اجازه دادن به خود برای پذیرفتن فصل تازه.
پرسشی برای امشب
از کدام دوره سخت عبور کردهای اما هنوز در ذهنت در آن زندانی هستی؟ «بدرود» تو با آن چه شکلی میتواند داشته باشد؟


